مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دو قصه ترجمه از ادبیات کودک جهان  (داستان)

1391/01/24 ساعت 12:22 PM

قصه-12 ادبیات کودک ترکیه / انتخاب و ترجمه: سید ناصر ساجدی 


داستان فیل و بچه موش
 

در زمان‌های قدیم بچه موشی بود. او یک آینه داشت. این آینه یک آینه معمولی نبود، جادویی بود. هر کس به این آینه نگاه می‌کرد، خودش را بزرگ و قدرتمند می‌دید. بچه موش همیشه به آینه جادویی خود نگاه می‌کرد و با خودش فکر می‌کرد هیچ حیوانی در دنیا نمی‌تواند به اندازه او بزرگ و قدرتمند باشد. بچه موش به بچه موش‌های دیگر از بالا نگاه می‌کرد و نمی‌خواست با آنها نه بازی کند و نه حرف بزند.
بچه موش همیشه در گوشه‌ایی می‌نشست و مغرورانه دمش را نوازش می‌کرد، با پاهایش زمین را چنگ می‌زد و بعد گوشش را به زمین می‌چسباند تا ببیند زمین از قدرت پاهای او می‌لرزد یا نه. او هرگز به فکرش هم نمی‌رسید که ممکن است حیوانات بزرگتر و قوی‌تری از او در دنیا باشند.
ببینید این موش کوچلوی قصه ما چقدر مغرور بود! یک بار خاله موش که پیر و با تجربه بود به او گفت:
- خواهر زاده عزیز من کمی احتیاط کن، همه می‌دونند که تو خیلی مغروری و خودت رو از همه حیوانات قویتر می‌دونی. فقط یادت باشه فیل از حرف‌های تو اصلا خوشش نمی‌آد.
بچه موش گفت:
- فیل که عددی نیست؟، کدوم فیل؟ فیل چیه؟ اون رو اینجا بیار تا من حساب-کتابم را باهاش صاف کنم.
خاله‌ی بچه موش عمر زیادی کرده بود و خیلی چیزها دیده بود. او با نیشخند به بچه موش گفت:
- فیل بزرگترین حیوون دنیاست. هیچ حیوونی را نمی‌تونی پیدا کنی که از او نترسه.
بچه موش گفت:
- نه، اینطور نیست، یه فیل نمی‌تونه از من قویتر باشه؛ این را گفت و رفت تا فیل را پیدا کند.

او میان جنگل به مارمولک سبز برخورد کرد پرسید:
- بگو ببینم تو فیلی؟
مارمولک گفت:
- نه، من یک مارمولکم؛ پیدا کردن یه فیل به چه درد تو می‌خوره؟
- بچه موش فریاد زد که، دعا کن تو فیل نبودی و الا تو رو تکه-پارچه می‌کردم.
قیافیه بچه موش برای مارمولک سبز به قدری خنده‌دار آمد که او نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. بچه موش عصبانی شد و برای اینکه قدرت خودش را به مارمولک نشان دهد پایش را به زمین کوبید؛ در این زمان به طور اتفاقی ابرها شروع بع غرش کرده بودند. مارمولک سبز ترسید و زود خودش را زیر سنگ‌ها پنهان کرد؛ او فکر کرد این صدای غرش را بچه موش به راه انداخته است.
بچه موش در حالی که از آنجا دور می‌شد گفت:
- ببین من چقدر قدرتمندم.

او رفت و رفت تا اینکه به یک سوسک رسید و از او پرسید:
- آهای، ببینم احتمالا تو که فیل نیستی؟
- سوسک در حالی که زبانش گرفته بود گفت، نه، من فیل نیستم. من یه سوسکم.
- بچه موش با همان حالت مغرورانه گفت، پس خوش شانسی که فیل نیستی، و الا استخوون‌های تو رو با خاک یکسان می‌کردم!
سوسک وقتی این حرف‌ها را شنید، خنده‌اش گرفت. در این حال بچه موش پایش را به زمین کوبید تا سوسک را بترساند. اما این بار ابرها و رعد برق غرش نکرد. بچه موش با خودش فکر کرد حتما زمین خیس است و صدا نمی‌کند؛ پس به راهش ادامه داد.
او چند متر نرفته بود که با یک حیوان عجیب رو به رو شد. این حیوان عجیب کنار درختی نشسته بود و داشت بیچاره-بیچاره نگاه می‌کرد. بچه موش با خودش گفت "این بار حتما فیل همینه، حتما من رو دیده و فهمیده برای چی اومدم که اینطور غمگین نشسته".
بچه موش به آرامی پرسید:
- بگو ببینم تو فیلی؟
- حیوان سوال بچه موش را شنید و خندید و جواب داد: نه، من فیل نیستم؛ من دوست سرور تمام دنیام. من سگم.
- بچه موش پرسید: پس سرور تمام دنیا کیه؟
- سگ گفت: انسان!
- نه پس؟ شانس آوردی سگی. اگر فیل بودی کارت زار بود. فقط یادت باشه سرور تمام دنیا منم نه انسان؛ به نفعته حرفایی که زدی پس بگیری.
- سگ وقتی این حرف‌ها را شنید، خواست بچه موش را کمی دست بی‌اندازد و گفت: ای موش قدرتمند، تو راست میگی، حتی انسان‌ها هم برای تو کار می کنن. اونا کشت و زر می کنن و تو می‌خوری. سگ این را گفت و به راه خودش رفت.
بچه موش به راهش ادامه داد تا اینکه به انتهای جنگل رسید. او در اینجا به حیوانی رسید که اندازه کوه بود، پاهایش به اندازه تنه درخت بود و دو دم داشت که یکی در جلو و بلند و دیگری پشت و کوتاه بود.
بچه موش باز مغرورانه و با صدا بلند گفت:
- نکنه تو فیلی؟
فیل به اطراف نگاه کرد و هیچکس را ندید. بچه موش وقتی که از روی سنگ بزرگ بالا رفت، فیل با دقت او را دید و گفت:
- بلی، من فیلم.
- بچه موش گفت در حالی که پایش را به زمین می‌کوبید گفت: تو چطور جرات کردی من رو عصبانی کنی. این بار دوباره ابرها شروع به غرش کردند و رعد صدا کرد.
حرف‌های بچه موش حتی باعث نشد فیل بخندد. او به آرامی آبی با خرتومش جمع کرد و به روی بچه موش ریخت. در یک چشم به هم زدن آب هر چه بر روی سنگ بود را شسته و روی زمین ریخت. بچه موش کم مانده بود زیر آب خفه شود. بچه موش هیچ فکر نمی‌کرد در مبارزه با فیل این طور رسوا شود. بچه موش در حالی که خیس آب بود راهی خانه شد. حالا دیگر او می‌دانست که در دنیا حیوانات زیادی هستند که از او قدرتمندترند. بچه موش از آن موقع تا به حال دیگر به خودش مغرور نمی‌شود و به قدرت خودش افتخار نمی‌کند و از آن پس دیگر به آینه جادویی دیگر نگاه نمی کند.  

قصه-17 ادبیات کودک هند / انتخاب و ترجمه: سید ناصر ساجدی 

پنج نان 

مردی هر روز به بازار می‌رفت و پنج قرص نان می‌خرید. روزی یکی از دوستانش به او رسید؛ دوستش از او پرسید:
- به چه دلیل هر روز پنج تا نان می‌خری؟
- مرد به دوستش جواب داد: یکی را خودم می‌خورم، دو تا از آنها را قرض می‌دهم و دوتای دیگر را بابت قرضم می‌دهم.
- دوستش گفت: من که سر در نمی‌آورم، درست و حسابی بگو تا متوجه منظورت بشوم.
- مرد جواب داد: مسئله این است؛ یکی از نان‌ها را خودم می‌خورم، دو تای دیگر را می‌دهم به بچه‌هایم، و دوتای دیگر به پدر و مادرم می‌رسند.

   1      2      3      4      5      6      7    >>